روایت پرشکوه هفت ستاره از آسمان سمنان و دامغان

شهید حسن عزیزیان، جانشین گردان روحالله، الگوی ایثار بیادعا
در دل روستای محمدآباد دامغان، مردی برخاست که با کمترین تحصیلات اما بیشترین ایمان، به یکی از چهرههای ماندگار جبهههای دفاع مقدس تبدیل شد؛ مردی که با سادگی، فروتنی و شجاعتش جانشین گردان روحالله شد و نهایتاً در مرصاد آسمانی شد.
شهید حسن عزیزیان متولد سال ۱۳۳۴ در خانوادهای مذهبی و اصیل در محمدآباد دامغان بود. تحصیلاتش تنها تا پنجم ابتدایی ادامه یافت، اما علاقهاش به کتابهای دینی و قرآن او را اهل مطالعه و تفکر کرد. در نوجوانی وارد دنیای کارگری شد و با سختیهای زندگی آشنا بود. در سال ۱۳۵۳ به خدمت سربازی رفت و پس از بازگشت، ازدواج کرد و صاحب سه فرزند شد.
با شروع جنگ تحمیلی، ابتدا به عنوان بسیجی و سپس به صورت رسمی در سال ۱۳۶۱ به عضویت سپاه پاسداران درآمد. رشادتهای او باعث شد تا به عنوان معاون گردان روحالله منصوب شود. بیش از ۹۳۰ روز در جبههها بود و در عملیاتهای بزرگی همچون بیتالمقدس، رمضان، خیبر، والفجر ۸، کربلای ۱، ۴ و ۵، نصر ۸ و مرصاد شرکت کرد.
در عملیات رمضان از ناحیه پا تیر خورد و در کربلای ۵ با گاز خردل شیمیایی مجروح شد، اما جبهه را رها نکرد. حسن عزیزیان نه اهل شعار، که مرد عمل بود. در سختترین لحظات، به همرزمانش آرامش، ایمان و روحیه میبخشید.
در ۵ مرداد ۱۳۶۷، در عملیات مرصاد با اصابت گلوله به سینه به شهادت رسید. پیکرش در دامغان، در فردوسرضا به خاک سپرده شد. وصیتنامهاش سرشار از عشق به خدا، اهلبیت و مردم بود. او مادرش را به صبر دعوت کرد و گفت: به زینب کبری (س) اقتدا کن که داغ ۷۲ شهید را تحمل کرد.

شهید سیدکاظم کاظمی، مغز متفکر امنیت و اطلاعات سپاه
از آرادان تا طلائیه؛ جوانی که با ایمان، علم، و ایثار، یکی از ستونهای فکری و عملیاتی سپاه شد. شهید سیدکاظم کاظمی، خلاق، اندیشمند و فداکار، جانش را در راه امنیت، عدالت و انقلاب فدا کرد.
شهید کاظمی در اول شهریور ۱۳۳۶ در آرادان متولد شد. کودکیاش با تلاش و دیانت سپری شد. در نوجوانی با مطالعه آثار امام خمینی(ره) مانند «رساله» و «حکومت اسلامی» وارد مسیر مبارزه شد و چندین بار توسط ساواک بازداشت و شکنجه شد.
بعد از اخذ دیپلم، به آمریکا رفت تا مهندسی مکانیک بخواند، اما به جای تحصیل، پرچم انقلاب را در غرب برافراشت. در انجمن اسلامی دانشجویان، اعلامیه توزیع میکرد و تظاهرات ضد رژیم پهلوی را سازماندهی میکرد.
پس از انقلاب، در سال ۱۳۵۸ به کشور بازگشت و وارد سپاه شد. از بنیانگذاران واحد اطلاعات و از مسئولان شناسایی گروهکهای معاند مثل فرقان، فدائیان خلق و حزب توده بود. مدتی نیز معاون سیاسی-امنیتی استانداری سیستان و بلوچستان شد.
در جبهه، همواره میگفت: سیر و سیاحت مؤمن، جبهه است. در سال ۱۳۶۰ ازدواج کرد و دو دختر داشت. سرانجام در ۲ شهریور ۱۳۶۴، هنگام بازدید از منطقه عملیاتی طلائیه، با ترکش توپ مجروح شد و در حال سجده، به شهادت رسید.
وصیت کرده بود: «خیلی حیفه که انسان با مرگ طبیعی از دنیا بره.» پیکرش در قطعه ۲۴ بهشتزهرای تهران آرام گرفت.

شهید رضا ملکیان، فرماندهای از دل مردم، با قلبی پر از عشق
رضا ملکیان، جوانی از دامغان، که از مرغداری تا خط مقدم جبهه، تنها هدفش خدمت به وطن بود. او با شجاعت، خاک جبهه را بوسید و با قلبی سرشار از ایمان به شهادت رسید.
رضا ملکیان در خانوادهای کارگر در دامغان به دنیا آمد. نوجوانیاش در کارهای ساده برای کمک به خانواده گذشت. با شروع جنگ، عازم جبهه شد و به دلیل رشادتها به فرماندهی گردان تیپ ویژه شهدا رسید.
در عملیاتهای مهمی در پیرانشهر و سردشت نقش کلیدی داشت. با حضور در خط مقدم، همزمان فرمانده و رزمنده بود. در ۶ شهریور ۱۳۶۱، در درگیری با ضدانقلاب در پیرانشهر با اصابت گلوله به قلبش شهید شد.
امروز نام او، نماد غیرت و وفاداری نسل جوان به وطن است.

شهید ابوالفضل مهرابی، فرمانده باصلابت تیپ ۱۷ علیابنابیطالب (ع)
شهیدی از محمدآباد دامغان که از کودکی تا شهادت، مسیر ایمان، علم و مجاهدت را پیمود و در عملیات خیبر، با لبیک به «اللهاکبر»، حماسهای جاودانه آفرید.
شهید ابوالفضل مهرابی متولد ۳ فروردین ۱۳۴۱ در محمدآباد دامغان بود. از کودکی اهل مسجد و عبادت بود. دوران تحصیلش در سختترین شرایط اقتصادی سپری شد اما با عشق به درس و فعالیت انقلابی ادامه یافت.
با پیروزی انقلاب، وارد کمیته شد و سپس در کردستان خدمت کرد. پس از دیپلم، دانشگاه جبهه را انتخاب کرد. در عملیاتهای مهمی چون محرم، والفجر و خیبر شرکت کرد و فرمانده گردان تیپ ۱۷ علیابنابیطالب شد.
در عملیات خیبر، با فریاد اللهاکبر به قلب دشمن زد و در ۱۶ اسفند ۱۳۶۲ در جزیره مجنون به شهادت رسید.
رفتارش، متانتش، مهربانیاش و وفاداریاش زبانزد خانواده، دوستان و همرزمانش بود. بهحق، ابوالفضل مهرابی تجلی ایمان، عمل و اخلاص بود.

شهید علیرضا بیطرف، خلبانی که آسمان را با نام خدا میپیمود
علیرضا بیطرف، خلبان F14، با قلبی پر از عشق به وطن و ایمانی استوار، مأموریتهای خطرناک را چون عبادت میپیمود و در آسمان آبی ایران به شهادت رسید.
متولد پاییز ۱۳۳۲، دامغانیالاصل، فرزند کارمند اداره دخانیات. در ۱۵ آبان ۱۳۵۱ وارد دانشگاه افسری شد و در ۱۳۵۴ به آمریکا رفت. در سال ۱۳۵۶ خلبان جنگنده F14 شد.
در تیر ۱۳۵۸ ازدواج کرد و دو فرزند داشت. در جنگ، علاوه بر مأموریتهای رزمی، مربی آموزش خلبانان بود. در تیر ۱۳۶۶ در مأموریت برونمرزی به شهادت رسید.
همسرش از صبوری و شجاعت او گفت؛ از کودکی که پشت پنجره چشمانتظار پدر بود. همرزمانش او را نماد غیرت و اخلاص میدانستند. در کنار عباس بابایی آرام گرفت.

شهید مرتضی شادلو، فرمانده مهندسی جنگ، سردار سازندگی
مرتضی شادلو، جوانی از روستای محمدآباد، مسیر زندگیاش را از زمین کشاورزی به معابر مبارزه و مهندسی جنگ تبدیل کرد. او نه فقط فرماندهی زبده بود، بلکه سازنده خطوط دفاعیای بود که جان رزمندگان را حفظ کرد.
شهید مرتضی شادلو، فرزند حاج علی، در سال ۱۳۳۸ در روستای محمدآباد شهرستان گرمسار متولد شد. خانوادهاش کشاورز بودند و او از کودکی در کنار پدر در مزرعه کار میکرد. پس از اخذ دیپلم از هنرستان گرمسار، در آستانه انقلاب اسلامی به عضویت سپاه پاسداران در گرمسار درآمد.
در نخستین سالهای تأسیس سپاه، شادلو در پاکسازی مناطق کردنشین مانند کامیاران، سنندج و بیجار نقش مؤثری ایفا کرد. بعد از انحلال سپاه گرمسار در ۱۳۶۰، وی به جهاد سازندگی استان سمنان پیوست و فرمانده گردان پشتیبانی و مهندسی جنگ شد. در این سمت، مسئول ساخت خاکریزها، دژها و زیرساختهای نظامی مهم در جبهههای جنوب بود.
در عملیاتهایی همچون آزادسازی سوسنگرد، طریقالقدس، فتحالمبین و دیگر مأموریتهای بزرگ دفاع مقدس، او حضوری فعال داشت. مدیریت او در احداث خطوط دفاعی و پشتیبانی مهندسی، یکی از ستونهای موفقیت نیروهای رزمنده بود.
شادلو فردی سختکوش، فروتن و متعهد به آرمانهای انقلاب بود. همزمان با فعالیت نظامی، اهمیت ویژهای به اخلاق، دین و مردم میداد. دوستان و همرزمانش از صداقت، تواضع و روحیه خدمت او خاطرات بسیاری دارند.
در بهمن سال ۱۳۶۳، هنگامی که در منطقه سردشت کردستان مشغول مأموریت بود، بر اثر انفجار مین، از ناحیه چشم، سر و شکم مجروح شد. پس از انتقال به بیمارستان و تلاش تیم درمان، سرانجام به شهادت رسید. پیکر مطهرش به محمدآباد بازگردانده شد و در زادگاهش به خاک سپرده شد.
در وصیتنامهاش تأکید شده بود که مردم باید پیرو ولایت فقیه باشند، به نماز جمعه اهمیت دهند، اتحاد خود را حفظ کنند و در مقابل تهدیدات فرهنگی و سیاسی دشمنان، مقاوم بمانند.
شهید شادلو نه فقط یک فرمانده فنی، که یک الگوی مخلص و خدمتگذار بود. یاد او با راه و کار او زنده است.

شهید هاشم ساجدی، مهندس بیادعا و سنگرساز بیسنگر
هاشم ساجدی، مردی که با دست خویش سنگر و خط دفاع میساخت، نه با زبان. در هنگامه جنگ، نه فقط فرمانده مهندسی، که خادمی بیادعا برای رزمندگان بود.
شهید هاشم ساجدی در ۴ تیر ۱۳۲۶ در روستای کالته دامغان به دنیا آمد. پدرش همان سال درگذشت و مادر با مشقت، مسؤولیت خانواده را به دوش کشید. هاشم در کودکی با زندگی روستایی و سختیهایش آشنا شد، اما هیچگاه روحیه شاد و امید را از دست نداد.
پس از پایان دوره ابتدایی در روستا، برای ادامه تحصیل به کرج رفت و با کمک برادرش تحصیلات خود را ادامه داد. بعدها به گرگان مهاجرت کرد و در آنجا علاوه بر کار در اداره کشاورزی، دوره کاردانی پنبه را نیز گذراند.
در دوران تبعید شهید آیتالله مدنی در گنبد، هاشم وارد فعالیتهای سیاسی–مذهبی شد و با روحانیون مبارز ارتباط گرفت. جلساتی با دوستان همفکر برای بحث درباره افکار دینی و سیاسی برگزار میکرد.
در سال ۱۳۵۶ ازدواج کرد و صاحب پنج فرزند شد. علیرغم مسئولیتها و سختیها، زندگی ساده و تواضع را حفظ کرد. او قبل از انقلاب نیز در همکاری با روحانیون و گروههای مذهبی فعالیت اجتماعی داشت.
با پیروزی انقلاب اسلامی به جهاد سازندگی پیوست و مسئولیت مهندسی قرارگاه نجف اشرف را بر عهده گرفت. در جبهههای جنوب و غرب تا پایان جنگ حضور داشت و در عملیاتهایی چون فتحالمبین، بیتالمقدس، رمضان، والفجر ۳ و عاشورا تأثیرگذار بود. او به دلیل تخصصش لقب «سنگرساز بیسنگر» گرفت.
در عملیات والفجر ۳، از ناحیه شانه، شکم و پا مجروح شد، اما به سرعت به جبهه بازگشت. سرانجام در پنجم آبان ۱۳۶۳، در منطقه میمک، هنگام نظارت بر گردانهای مهندسی و مأموریت ساخت و تقویت خطوط دفاعی، به دست منافقان کور دل به شهادت رسید.
پیکر مطهرش در مشهد، در کنار بارگاه امام رضا (ع) تشییع شد و به خاک سپرده شد. همرزمان و خانواده او او را به عنوان انسان مخلص، وفادار به اسلام، مهربان با دیگران و سختکوش در شرایط دشوار به یاد دارند.
شاخصه اخلاقی هاشم ساجدی، عشق عمیقش به ولایت فقیه، تواضع و خدمات بیمنت به مردم بود. او همواره در کنار سختیها میایستاد و حتی از دارایی شخصی خود به نفع نیازمندان میگذشت.
شهادتش نه پایان راه که اوج فداکاری او بود؛ او با آگاهی کامل و در میدان نبرد، خط خود را با خون خویش ترسیم کرد.
این هفت سردار عارف و رزمنده، هر یک ستونهایی مستحکم در دفاع از اسلام و ایران بودند. زندگیشان ترکیبی از تلاش، عشق، عبادت و ایثار است. هیچکدام نفس کشیدن نمیخواستند مگر در راه خدا، هیچ پیشامد و زخم و سختی نتوانست آنان را از هدف دور کند.
این روایتها گویای آن است که شهدا نه در بلندگوییها، که در عمل و سکوت، محبوباند. مسیر زندگی و شهادتشان، نه فقط تاریخ، که چراغ راه آیندهاند.راهشان پایدار و یادشان همیشه زنده باد.
بدون نظر! اولین نفر باشید