روایت استقلال پنجاه توانخواه به همت بانوی نیک اندیش سمنانی
و حالا، در نخستین قدم به این سرا؛ نگاهی میخکوبم میکند؛ نگاهی که آغاز روایتم میشود در همان بدو ورود. از آن نگاههایی که نیشتر به جان میزند؛ و وادارت می کند لحظهای بایستی، نفسی عمیق بکشی، یا با جوالدوزی ذهنی، خودت را بنوازی تا مبادا چیزی از این لحظه، از این نگاه، از این سرا، از حافظهات پر بکشد.
چشمان دخترک درشتاند، با رنگی میان قهوهای تیره و مشکی؛ و نوری در آنها جاریست که از دل خاموشی برخاسته—برقی آرام اما نافذ، که محدودیت را به سخره میگیرد و با جسارتی بیصدا، مرزهای ناتوانی را در هم میشکند.
آنگونه مینگردت که گویی جهان را دوباره کشف کرده؛ با شوقی پنهان برای بودن، برای ساختن، برای دیدهشدن. نگاهی که بینیاز از واژه، تمام داستان را روایت میکند.
از زیر لبهی مقنعهی مشکی با دو خط طلایی مورب، چند تار موی نرم و درخشان با دقتی وسواسگونه بیرون آمدهاند؛ آرام و سنجیده بر پیشانیاش نشستهاند، گویی واژههایی خاموشاند از قصهای ناگفته. در سکوتی پرمعنا، این رشتههای ظریف، بیآنکه سخنی بگویند، از میل به زیبایی و حضور زنانهای حکایت میکنند که حتی در چارچوب محدودیتهای جسمانی، راهی برای ابراز خود یافته است. او نه تنها با ارادهاش، که با همین جزئیات کوچک، جهان را به تماشای ظرافتی متفاوت دعوت میکند.
حیاط مرکز، چونان تابلویی زنده از زندگیست؛ گسترهای از نور، حرکت و امید. در هر گوشهاش، ردّی از حضور دخترانیست که با دستانی پرکار و دلهایی پرشور، جهان کوچک خود را میسازند. نسیم آرامی که از میان درختان میگذرد، گویی نغمهی خاموشیست در ستایش این تلاش بیوقفه.
یکی با دقتی شاعرانه، نخ را از سوزن عبور میدهد؛ گویی در حال نوشتن سطری از سرگذشت خویش است. دیگری با لبخندی از جنس کودکی، دستساختهاش را به مربی نشان میدهد؛ چشمانش برق میزند از شوق دیدهشدن. صدای خندهها، زمزمهها و گامهای پرامید، حیاط را به صحنهای بدل کردهاند که در آن، هر حرکت، قطعهای از سمفونی توانستن است.
اینجا، محدودیت معنایی ندارد؛ هر دیوار، پنجره و درخت، شاهدیست بر شکوفایی ارادههایی که در سکوت، فریاد زندگی سر میدهند.
از اتاق کناری، صدای یکنواخت و آرام چرخ خیاطی به گوش میرسد؛ ضربآهنگی منظم که گویی تپش قلبیست، بازگشته از سکوتی طولانی، تا دوباره زندگی را در تار و پود لحظهها بدمد. در پسزمینه، خندهای کوتاه میپیچد، سبک و رها، و آواز پرندهای از شاخهی درختی، با قدمهایی که نرمنرمک بر موزاییکهای کهنه مینشیند، در هم میآمیزد.
این همنوازی صداها، سمفونی بیکلامیست از زیستن؛ موسیقی لطیفی که در فضای حیاط طنین میافکند و نوید تولدی دوباره را میدهد. گویی هر صدا، هر حرکت، هر نگاه، پارهای از امید است که گوشهی دنج این مرکز، جان میگیرد و میبالد.
هنوز رد قدمهایم بر موزاییکهای حیاط نقش نبسته، که نگاهام به نخستین میز گره میخورد؛ میزی ساده، اما آراسته با چنان دقت و سلیقهای که گویی دستی هنرمند، هر جزء آن را با نگاهی شاعرانه چیده است. رنگها در هماهنگی دلنشینی کنار هم نشستهاند، و هر شیء، از ظرفهای کوچک گرفته تا پارچهی زیرین، قصهای از ذوق و ظرافت را نجوا میکند. ذهنم، بیآنکه بخواهم، به سوی آن کشیده میشود؛ وسوسهای شیرین برای کشف دنیایی که در سکوت، از زیبایی و خلاقیت لبریز است.
نمیدانم دقیقاً چیست؛ ذهنم میان میز آموزش یلدایی و کاردستیهای کودکانه سرگردان است. اما آنچه مسلم است، این است که این چیدمان، با تمام سادگیاش، مرا متوقف میکند.
تا سر از روایت یک میز درنیاورم، ذهنم اجازه نمیدهد سراغ میز بعدی بروم.
و آن میز دیگر…
میزی که عروسکهایی کوچک و دستساز روی آن نشستهاند؛ فرشتههایی با چادرهای سفید و سجادههایی کوچک، که گویی از آسمان پایین آمدهاند تا در این حیاط، در این مرکز، در این پناهگاه امید، مأمن بگیرند.
چهرههایشان آرام است، لبخندهایشان مهربان، و دستانشان در آغوش دعا.
نخها، پارچهها، مهرها، و رنگها، با دستان همین دختران جان گرفتهاند؛ دستانی که روزی شاید لرزان بودهاند، اما امروز با اطمینان، زیبایی میآفرینند.
برای من، که با ظرافتهای هنر زنانه بیگانهام، این صحنهها چیزی فراتر از تزئیناند؛ بیانی تصویری از جهانی که با دقت، با عشق، با صبر، و با رؤیا ساخته شده.
هر میز، هر چیدمان، هر رنگ، انگار پارهای از جان این دختران است که روی میز آمده تا دیده شود، تا فهمیده شود، تا تحسین شود.
در این سرایی که زیستن در آن جاریست و جایی میان صدای چرخ خیاطی، خندههای رها، و رنگهای نشسته بر میزهای ساده اما خیالانگیز، ردّی از اندیشهای عمیق و دلی بیدار به چشم میخورد؛ ردّ زنی که نهتنها بنیانگذار این جهان کوچک، که معمار رؤیایی بزرگتر است.
زنی که سالها پیش، در سکوت یکی از همین اتاقها، صدای قلبش را شنید؛ صدایی که او را به راهی فراخواند که امروز، به نام ولیعصر(عج)، خانهی دوم بسیاری از توانخواهان شده است.
و این زن، که رد حضورش در هر گوشهی این مرکز پیداست—از چینِ منظم پارچهها تا برق چشمهای هنرجویان؛کسی نیست جز سمیه مولایی.

با او همکلام می شوم او از روزهای آغازین فعالیتش میگوید؛ از همان لحظهای که بهعنوان دانشجوی روانشناسی، برای نخستینبار پا به یک مرکز توانبخشی گذاشت و چیزی در وجودش تکان خورد و میگوید: همان بار اول که به مرکز توانبخشی رفتم، هنوز دانشجوی روانشناسی بودم. کنار بچهها که نشستم، یک حس عجیب و خوب درونم شکل گرفت؛ انگار چیزی در من بیدار شد. همانجا فهمیدم که مسیرم را پیدا کردهام.
این حس خوب، جرقهای شد که سالها بعد، در فروردین ۱۳۹۶، به تأسیس مرکز آموزشی توانبخشی و کارگاه تولیدی حمایتی ولیعصر(عج) انجامید؛ مرکزی که امروز با ظرفیت روزانه ۵۰ نفر، خانهی دوم بسیاری از توانخواهان سمنانیست.
مولایی با آرامشی که از تجربه میآید، میگوید: هیچ انسانی نباید به دلیل معلولیت، از چرخهی زندگی کنار گذاشته شود.
این باور، نه شعاری بر دیوار، که شالودهی تمام فعالیتهای مرکز است؛ از آموزشهای مهارتی گرفته تا کارگاههای تولیدی، از جلسات مشاوره تا برنامههای تفریحی و فرهنگی.
او توضیح میدهد: هدف از راهاندازی این مرکز، ایجاد فضایی امن و توانمندساز برای افرادیست که سالها با محدودیتها زیستهاند. ما میخواهیم اینجا جایی باشد برای بازسازی اعتمادبهنفس، برای کشف تواناییهایی که شاید هیچکس پیش از این ندیده باشد.
در کارگاهها، هنرجویان پس از آموزش، وارد فرآیند تولید میشوند؛ محصولاتی میسازند که قابل فروشاند، و درآمد حاصل از آنها هم به تقویت روحیهی خودشان کمک میکند، هم به پایداری مرکز.
مولایی با لبخند میگوید: وقتی میبینند محصولی که ساختهاند قرار است فروخته شود، احساس مفید بودن میکنند. این حس، از هر درمانی مؤثرتر است.
او با افتخار از ۳۵ نفری میگوید که از ابتدای تأسیس مرکز، توانستهاند مسیر استقلال را آغاز کنند؛ افرادی که حالا یا شاغلاند یا در مسیر زندگی مستقل گام برمیدارند.

در همین حین، معاون توانبخشی بهزیستی استان سمنان، معصومه میراج، نیز بر اهمیت این مرکز تأکید میکند.
او میگوید: کارگاههای تولیدی حمایتی، حلقهی نهایی زنجیرهی توانمندسازیاند. مددجویانی که به این مرحله میرسند، آمادهی ورود به فعالیت اقتصادیاند.
از نگاه او، مراکزی مانند ولیعصر(عج) باید در ردیف مراکز ویژه قرار گیرند؛ چرا که نهتنها آموزش میدهند، بلکه فرصت واقعی برای زندگی مستقل فراهم میکنند.
میراج از برنامههای بهزیستی برای حمایت از این مراکز میگوید: افزایش ظرفیت، ارتقای یارانهها، معرفی در مراسم رسمی، و استفاده از محصولات تولیدی مددجویان در مناسبتهای اداری.
او میافزاید: حمایت عملی از این مراکز، هم به اشتغال پایدار کمک میکند، هم جامعه را با تواناییهای واقعی معلولان آشنا میسازد.
مولایی نیز از آینده میگوید؛ از رؤیای گسترش فضای آموزشی، جذب مربیان متخصص، تجهیز کارگاهها، و فراهمکردن مکانی وسیعتر برای فعالیت راحتتر مددجویان.
اما بزرگترین آرزویش، چیزی فراتر از توسعهی فیزیکیست
میخواهم توانخواهان ما با اعتمادبهنفس، استقلال و مهارت، زندگی شاد و باکیفیتی داشته باشند و در جامعه مورد احترام و پذیرش قرار بگیرند.
او از رؤیایی سخن میگوید که در آن، هیچ انسانی بهخاطر تفاوتهایش کنار گذاشته نمیشود؛ رؤیایی که در آن، توانخواه بودن به معنای ناتوان بودن نیست، بلکه نشانیست از مسیری متفاوت برای شکوفایی.
و من، در پایان این روایت، به همان نگاه نخست بازمیگردم؛ به آن برق چشمها، به آن پرچم بالا رفته، به آن عروسکهای کوچک با چادرهای سفید.
در روزگاری که جامعه بیش از همیشه تشنهی روایتهای امیدبخش است، این مرکز، این دختران، و این بانوی مؤسس، یادآور حقیقتی ساده اما عمیقاند:
امید را میتوان ساخت؛ با دستانی که هنوز میلرزند، اما تسلیم نمیشوند.

بدون نظر! اولین نفر باشید