پیکر شهید گمنام در سمنان آرام گرفت
موجی از مردم در گروههای سنی مختلف از کودک و نوجوان گرفته تا جوانان دیروز و امروز همه در کنار هم همچون رودخانهای آرام و مصمم در هوای شصت و هشتمین روز از پاییز ۱۴۰۴ از میدان شهید امیردریادار همتی تا مقابل ساختمان آب منطقهای سمنان در کنار هم در حرکت بودند تا در آیین تشییع و خاکسپاری شهید گمنام هشت سال جنگ تحمیلی شرکت کنند.
چشمهای بسیاری اشکبار بود؛ اشکی که از اندوه و احترام درهم آمیخته بود. صدای تسبیحگویی در میان جمعیت طنین میانداخت و افراد تسبیحهای خود را به آرامی بر تابوت مطهر میکشیدند تا حاجتی، نیتی یا برکتی از این لحظه ناب برای دلشان ذخیره کنند. برخی از مردم نیز گلبرگهای سپید، زرد و سرخ را بر فراز تابوت میپاشیدند؛ گلهایی که بر روی پارچهی سبز تابوت مینشست و تصویری از پاکی، ایثار و عشق خلق میکرد.
قدمهای آرام و هماهنگ جمعیت، در میان مداحی و روضهخوانیها لحظههای پرمعنا را رقم زده بود که در آن، صدای بغضهای فروخورده و زمزمههای دعا گم میشد. تشییع پرشکوه شهید گمنام در میان انبوه مردم، نه فقط بدرقهای برای یک پیکر بینام، بلکه ادای احترام به نام و نشان تمام کسانی بود که برای عزت این سرزمین جان دادند.
این حضور پرشور، نشان میداد که یاد شهیدان اگر نامشان گمنام باشد در دل مردم هرگز گم نخواهد شد، جمعیت پیش رفت تا اینکه به محل خاکسپاری رسید، همه جمع شدند و صدای تلاوت قرآن و پس از آن اقامه نماز میت برای شهید گمنام با باد ملایمی که از میان درختها میگذشت، لحظهها را معنویتر میکرد. خاک نرم، کنار گودال باز، چشمانتظار پیکری بود که سالها دور از وطن، دور از نام و نشان، اما نزدیک به خدا آرام گرفته بود.
پیرمردی با صدای لرزان «السلام علیک یا غریب» گفت و اشکی آرام روی گونهاش نشست. جوانی که کنار او ایستاده بود، پرچم کوچک سهرنگی را در دست فشار میداد، انگار میخواست چیزی از غیرت یا دلتنگی را در مشتش نگه دارد. زنها کمی دورتر، زیر لب دعا میخواندند. سکوت، زمزمهها و اشکها درهم میآمیختند و جوی آرام اما عمیق ایجاد کرده بود.
وقتی پیکر شهید را آرام در آغوش خاک گذاشتند، جمعیت با یک حرکت آرام سرها را پایین آورد؛ لحظهای که نه کسی جرات حرف زدن داشت و نه حتی باد جرات تکان دادن درختها را. چیزی در دل همه میلرزید؛ حسی از شجاعتِ خاموش، غربت، و یک دلتنگی که معلوم نبود برای چه کسی است، اما واقعی بود.
پس از خاکسپاری هرکسی با حاجت و قلب شکسته و چشمانی اشکبار آرام آرام بر مزار شهید گمنام میرفتند، حس عجیبی در دلها شکل گرفته بود؛ حس اینکه در اینجا، کسی آرام گرفت که شاید هیچوقت نامش را ندانیم، اما یادش تا همیشه در دل آدم میماند… گمنام، اما آشنا؛ دور، اما نزدیک.
بدون نظر! اولین نفر باشید